تبلیغات
سردار شهید رمضانعلی پیرانی - خاطرات شهیدرمضانعلی پیرانی
http://www.fupload.ir/images/5o17y0f23tzph644mwan.jpg
http://fupload.ir/images/lokw38f96imssw387ybf.jpg






سردار شهید رمضانعلی پیرانی

در اوایل انقلاب و قبل از ورود امام به ایران در یكی از شبهای ماه محرم اعتقادی كه مردم روستا به انقلاب و امام داشتند این بود كه مردم در داخل روستا به بچه ها می گفتند كه به آسمان نگاه كنید و در داخل ماه سایه امام خمینی (ره) مشاهده می شود و در یكی از شبها شهید به همراه برادرش دوان دوان به منزل آمدند و با خوشحالی به من گفتند بابا به آسمان نگاه كن و سایه امام خمینی كه در داخل ماه است آن را می بینی و از این قضیه خیلی خوشحال بودند.

نقل خاطره از پدر شهید

 

باتفاق برادرم جهت زیارت حرم امام رضا (ع) به مشهد رفته بودیم و موقع برگشت برای همه اهل خانواده سوغات گرفتند و برای خودشان یكدست كت و شلوار خریداری كردند و به من گفتند كه شما چه              می خواهید كه برایتان بخرم و من هم گفتم هیچی نمی خواهم برادر و در ذهن من طلائی در طلا فروشی بود كه نظرم را گرفته بود و ایشان هم متوجه شدند و كت و شلوار خودشان را پس دادند و با پول آن برای من همان طلا را از طلا فروشی گرفتند و این خاطره هیچ موقع از ذهن من خارج نمی شود.

خواهر شهید

 

بعضی از مردم روستا ما را سرزنش می كردند و می گفتند كه شهید برای پول به جبهه رفته است و شهید شده است و از این گفتار بعضی از مردم روستا ناراحت بودم و شب جمعه بود در خواب دیدم كه برادرم آمد و به من گفت به حرفهای مردم توجه نكنید و شبهای جمعه بعد از دعای كمیل به مزار شهدا بیایید و می بینید چه نورهایی در كنار مزار ما می باشد و بعد پرسیدم برادر این نورها چیست ؟ برای چه كسی می آیند؟ و ایشان گفت : این نورها ملائك هستند و می آیند و به ما سر می زنند و یك شب جمعه كه به مزار شهدا رفتیم 3 نفر از خانواده در كنار مزار شهید نشسته بودیم كه آن نور را مشاهده كردیم و این برای ما یك رویا بود و تا 3 جمعه كه به مزار شهداء می رفتیم این موضوع ادامه داشت.

خواهر شهید

 

هر وقت كه برادرم به سراغ قرآن می رفت غرق در آیات آن می شد و هر چه بیشتر آیات قرآن را می خواند برایش شیرین تر می شد بگونه ای كه اشك می ریخت و زمانی كه می گفتم برادر چرا گریه می كنی می گفت: خواهرم این اشك شوق است برای آنكه به آن عمل كنم .

خواهر شهید

 

رمضانعلی هر وقت به مرخصی می آمد اولین كاری كه می كرد دیدار با پدر و مادر همرزمش رضا سلیمانی بود كه با هم در منطقه حضور داشتند و تا روستای آنها حدود سی كیلومتر فاصله بود و حال پدر و مادر همرزمش را می پرسید و خبری از پسرشان را به خانواده اش می داد و بعد بر می گشت و بالاخره در آغوش همرزمش (رضا سلیمانی) دعوت حق را لبیك گفته و به شهادت می رسد.







طبقه بندی: شهید پیرانی، زندگینامه، دفاع مقدس، خاطرات،
برچسب ها:خاطرات شهیدرمضانعلی پیرانی،


تاریخ : دوشنبه 13 بهمن 1393 | 07:53 ق.ظ | نویسنده : خادم الشهدا | نظرات()